نابودگی
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
خب... با نزدیک شدن زمستون و اوج سرما دوباره زمزمه های آلودگی تو شهرهای بزرگ شروع میشه...حالا که اکسیژن بدن کم میشه و به تبعش با وجود نیاز بدن،اشتها ضعیف باز باید به این سوال پاسخ بدی که: «چی بخوریم نمیریم؟!»/صرفا جهت انتقال دغدغه/واقعا اگه آقای شهردار (سابق) راست میگفت که طرحی داشته برای ریشه کن کرد...
این طبیعت زندگیه...
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
دلم هری می ریزد! وقت هایی که نقش مان توی بازی اش عوض می شود، او مادرم می شود و من دخترش. بعد با تمام توانایی ام باید برایش نقش نتوانستن و ناتوانی بازی می کنم! میوه ام را پوست می کند، به دهانم می گذارد و دور دهانم را با دستمال تمیز می کند. کیف نقش اش را می کند، می خندد و قربان صدقه ام می رود. من اما ...
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید...
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
و انّا إلیه راجعون...
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
تموم شدخیلی زوداز عصر اون روز که همه بخاطر تو در سکوت بودن،تا ساعت سه و نیم شب که دخترانت از وجود گرمت بهره میبردن و چشمت دور خونه میچرخید، تا لحظه ای که شنیدم توی قبری و بهت میگن اسمع افهم،خیلی زود گذشت...خیلی زود لحد رو گذاشتنخیلی زود بابا سید خوش روی با محبت من جسم سردش رو ترک کرد و رفت.......وقت...
رزق
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
یه جایی این جمله رو خوندم: «خدا راضی نمیشه کسی مفتی براش کاری انجام بده.» خیلی خوب بود!جا داره تو تمام لحظه هایی که سخته به یاد بیارمش.و همه لحظه هایی که تنبلی نمی ذاره جلو برم...
ای رفته کم کم از دل و جان،ناگهان بیا...!
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
اینکه تو شلوغی هاببینی اشخیلی دلچسبهاینکه فکرش هم نکنی اما یهو روبروی طلای نابش دربیاییه لحظه ای یه گوشه ای پیدا کنی که سد راه نباشی و نگاهش کنینگاهش کنیهمین...و همه چی یادت برهو همه چیز بشه همین عشق سرشاری که روبروته... ادامه مطلب
خوشحال میشم نظر بدید
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 0:32
امروز صبح از ورودی ایستگاه مترو که میرفتم به سمت قسمت خانوم ها، یه خانومی بصورت ممتد ما رو نگاه میکرد...حدس زدم یه مشکلی هست ها...گفتم الان برسم پیشش یه چیزی میگه... :)ما نیز با لبخندی کمرنگ رسیدیم پیشش...قطار هم زود اومد و از قضا وارد یک در شدیم،کسی که دم در ایستاده بود حالش خوب بود،آدم خوشحالی بود...
پاره ی تنم کرمانشاه...
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
از وقتی خبر زلزله رو شنیدم تا حالا که یکمی بهترم داشتم دق میکردم که نمیتونم کاری کنم...چاره داشتم و به کار میومدم میرفتم اونجا،تو هر پیامی که برای اعزام نیرو میومد میدیدم تخصص ندارم...امدادگری،آتش نشانی، پزشک و.... تا آشپزیآشپز هم که میدونید باید جهادی پز باشه بره منطقه،یعنی تند تند،خوش پخت در مقیاس...
هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد...
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی (که 24 آبان بود.)بچه که بودم، خیلی کتاب میخوندم...عاشق کتاب بودم...دوران نوجوانی کتاب خوب خیلی نمیشناختم و از کتابخونه ها دور شدم...قیمت کتاب هم که دیگه مثل کتاب قصه های بچگی نبود،گرون شده بود...یه مدتی از فرهنگ و ادب و شعر فاصله گرفتم به همین میزان هم ضعف فکری داشتم.....
ندانم کجا می کشانی مرا...
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
برای سومین بار که میخواستم برم،اطرافیان که با خبر شدن میگفتن بسه دیگه،چقدر میری.... زیارتت قبول باشه،دو بار رفتی کافیه...با شوخی و خنده فقط اینو میگفتم: تا سه نشه بازی نشه...سه بار که برم تازه بازی شروع میشه!:)*اربعین 96 سفر چهارمم به کربلا بود، سفر کربلا هر بار متفاوته،بدون شک، ولی این دفعه انگار خ...
یهویی با امام...!
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
هر چند بار هم که بری کربلا دلیل نمیشه که حسینی شدی اما،شاکر بودن باعث میشه نعمتت زیاد بشه...اولین بار که از کربلا برمیگردی حالت خیلی داغونه(البته بذارید فقط خودم رو بگم چون تو قلب و فکر دیگران نیستم) همش داری فکر میکنی از این به بعد چجوری سر کنی...وقتی میگن کربلا،وقتی میری هیئت میری روضه،وقتی هیچ حس...
ستون یک هزار و چهارصد یعنی سلام آقا....
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
زیارتبه ورودی شهر کربلا که رسیدیم،نزدیک اذان مغرب بوداز همون ابتداش،مردم ایستاده بودن که زوار خسته از راه رو ببرن خونه شون...دم غروب چه حااالی بود اول کربلا،خدا میدونه...دو سه نفر گفتن مبیت، توجهی نکردیم و جلو رفتیم... ادامه مطلب
اگر دنیایی شود،سد کار میشود
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
نقل قول از همسر #شهید_محمد_مهدی_مالامیر_کجوری :نوع تفکرش به نحوی بود که در همه موارد در زندگی طبق منویات مقام معظم رهبری عمل کند.شاد و سرزنده و سخت کوش بود و هر هفته طبق برنامه ورزش داشت و برخی اوقات ساعت چهار صبح میرفت و فوتبال، والیبال، پینگ پنگ، بدمینتون، ورزشهای رزمی بخصوص کاراته را انجام میداد ...
عذرخواهی
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
سلام..عذر خواهی میکنم که نظرات مطلب قبلی رو هنوز جواب ندادم... ان شاءالله سر فرصت پاسخ میدم...شاید هم به پاسخی براشون نرسم حالا حالاها،ولی قطعا خوندم و تامل میکنم روشون...ممنونم که نظر گذاشتید
دانشجو باید سیب زمینی نباشد!
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
میگن تو بهشت استادها میگن اگه خسته اید درس تعطیلهدانشجوها هم میگن نه خسته نیستیم،درس رو ادامه بدید.:)*فکر کن،تو بهشت یه کلاس درسی باشه استادهاش ولی خدا باشنبعد تو هی سوالاتت رو بپرسیحل کنیبری عمل کنی،باز سوال برات ایحاد بشهبیای بپرسیحل کنی...هی مقامت بره بالا...چه خوب بهشتیه....*روز دانشجو به دانش ج...
هیچ تلاشی پیش خدا گم نمیشه
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
انقدر زبان عربی رو دوست دارمو انقدر شیرین و موجزهآدم دلش میخواد حرفهاش رو با همون زبان بیان کنه...*چقدر گاها دلم میخواد براتون متن عربی بنویسم...در هر زمینه ای...البته تا الان تخصصش رو نداشتم،یعنی اگه مینوشتم خیلی ایراد داشت...این روزها یه استاد باحوصله ای به هیئت علمی مون اضافه شده ما هم علاقه مند،...
مقامُک الرفیعة...
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 0:32
حینَ لِقائُککادَ انْ یَشُقَّ قلبی مِن الحبّ أجِبْنی بِنَفسک: کیف أَراک فی قُمَمِ الوقارِ و الجاذبیةِ و انَّک لستَ لی.ُُُباِلیالی المُظْلَم التی یُضیقُنی و بِشعلةِ النارِ التی تَشْتَغِلَها عَیناک فی روحی، اعتقد ضمیری من حبک و تَملأَ ذکرُک فکری و خَیالی.اُحِبُّ أنَّ یوماً أراک فی سجودِک و رکوعِک و فی ...
بخاطر حسین...ع
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 1:47
ترم های فرد رو دوست دارمبخاطر اینکه اربعین تو این ترم هاست...چون از اول ترم به شوق کربلا درس میخونی!خوب تر درس میخونی که نگن فلانی میره کربلا از درسش میمونهخوب تر درس میخونی که استادها مطمئن بشن اگه نیستی،عقب نمیمونی،جبران میکنی... جای پرداخت بیشتری
اوج لذت!
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 1:47
داشتم یه سخنرانی گوش میدادم درباره رنج و لذت میگفت که مرحله به مرحله چطور باید در تربیت پیاده بشه این مفاهیم،یه جا میگفت باید بفهمونی که بعضی رنج ها لذت دارن...و لذت بردن در عین رنج کشیدن رو بفهمی...من این بحث رو گذری شنیدم ولی جالب بود برام...میدونی
و اعتَبِر...
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 1:47
بخاطر دلت نروبخاطر امام(ع) برواین پیامیه که امسال امام داره بهم میگه....سال اول آقا گفت من اگه بطلبم و خدا اگه بخواد همه چیز جور میشه و هیچی دست تو نیست.... ارباب خودش دور از انتظارم همه چیز رو جور کرد،حتی اذن پدرم روسال دوم پشت سر هم کاروان معتبر پی