امام رضا، قربون کبوترات... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
یه امام رضایی هستظاهرا یه گوشه ی نقشه ی ایرانحرم و بارگاهشهولی خیلی زنده استخیلی همه جا هستقربونش بشم الهی... :)رفته بودم تو کانال شخصیم بنویسم، دیدم نوشته ی قبلیم اینه که کلی به امام گفتم من استرس دا
آه، استجدی العبور - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
فدوی طوقانشاعر مقاومت فلسطینکه بخاطر اشعار سیاسی، تابعیت فلسطینی ازش سلب شده...شعر زیبایی در توصیف این آوارگی و انتظارش پشت مرزها داره...یک طرف جمعیت منتظربرای ورود به فلسطین یک طرف صهیونیست غاصب...یک
به سادگی... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
زندگی منبه سادگیبدون آن که حس کنم چطور، وصل شدبه روزگار او...تا برویم وبسازیم#با_هم... به وقت شنبه، هشتم دیماه 1397
نمیدونم چی بذارم عنوان رو! - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
مهدیهمهدیه ای که انقدر آرومهسر صبحی با حرص میگفت اخه چرا بچه های فلان دانشکده انقدر اذیت میکنن مروه...!دیر میان، دیر میرن... حرف گوش نمیدن...من با محبت نگاهش می کردم...و اون با ناراحتی ادامه میداد...
جمعه ها نماز تعطیل؟ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
جمعه بود و مابرای خریدخیابان گردی می کردیم...حوالی منزل یک شهیدکه هردو میشناسیمشو اول خریدمانصحبت از ایشان شد.اذان ظهر شده بودخرید را رها کردیم...مساجد بخاطر نماز جمعه،بسته بودبی تاب شده بودم، همسرم د
21 بهمن، ساعت 21 - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
21، 21این یک رسم هر ساله است که درب حیاط خلوت کوچکمان را باز کنیم و طنین الله اکبرمانبین صدای مردم، گم شود...و من با تمام وجودماین رسم شیرین را دوست دارمبلکه به آن تعلق دارم...چهل ساله که پای انقلاب ا
میلی برای ننوشتن - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
یک انسانی در درون من داره میگه حرف بزنبگوبنویسهر چی که شد بنویساصلا از هر اتفاقی میخواد یه سوژه واسه وبلاگ دربیاره.چون دلش تنگ شده، همینولیمن میدونمکه نوشتن این مدلیبه صلاحم نیست...یعنی حاضرم یه چیزی بنویسم آروم بشه ها، ولی تا الان هر چی نوشته، دیدم میل به ابرازش ندارم...خلوتم با خودم دچار اختلال می...
سرزمینِ رازهای خفنه در دل زمین... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
اولین باری که رفتم راهیانشاعر شدم...بارها و بارها...شاید عاشق هم شدمکه واژه واژهمینوشتمو سکووووت...هیچ کسو هیچ جمعیخلوت منو بهم نزد...خلوت آرامش بخشیکه زندگیمو خیلی تغییر دادنگاهم رونگاهم رو...نگاهم رو عوض کرد...طلبم روخواسته هام روواقعا اون اردوی راهیان 93نقطه عطف زندگیم شد...*شعرهاواژه هاخاطره ها....
زندگی فاطمی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
این یک متن چندبخشی خواهد بود.قرار بود بعد مدتها ببینمش...از اربعین که اتفاقی دیدمش، بارها قرار گذاشتیم ولی نشد...خونه شون رو باز آوردن نزدیک ما.همون دوستمو میگم که دنیا رو خیلی راحت میگیره...پنجشنبه
ادای آدم های قوی! (بلکه قوی شدیم) - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:52
ساعت 20:49 ، 12 اسفند 97از الان تا سی دقیقه فرصت دارم بنویسم و نوشتن یعنی خلوت با خودم.ساعت 7:08 ایستگاه دروازه دولت، راضیه گفت دارم می میرم دیگه از کم خوابی کم خوری و کار زیادبا لبخند میگفت و لذتی ح
رفیقانه - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
اما مایوس هرگز... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
آخه دختر تو چرا حالت خوبه؟اینهمه مشکل رو مگه نمی بینی؟این وضع گرونی رو؟*این سوالاتی بود که از خودم پرسیدم و گشتم دنبال علتشباور بفرمایید ما هم طعم مشکلات اقتصادی رو چشیدیم اون هم با غلظتتت...شاید بخاط
بهترین مربی عالم... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
امکان نداره به خدا بگی میخوام بزرگ باشم و خدا شرایطش رو فراهم نکنه... یعنی من هر بار جدا گفتم یه چیزی رو میخوام خدا درجا ابتلاش رو فراهم کرده... و اساسا چون خواسته هام از حد خودم خیلی فراتره،مجبورم ام
چرا زود خسته می شویم؟ - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
این متن چکیده برداری از یک سخنرانی صمیمی است: فاستقم کما امرت و من تاب معک... پیامبر فرمود این آیه منو پیر کرد... چرا کارِ خوب انجام میدیم ولی زود خسته میشیم؟ _ مبانی فکری مون قوی نیست،عمیق نیست، زود
نسیمی جانفزا می آید... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
بعد از سه سال رفتم پیش شهید بهشتی بعد از سه سال که میومدم و بسته بود درب مزار 72 تن.... وقتی وارد قطعه شهدا شدم، باور کنید، عین بهشت بود خنده های از ته دل حال خوش از آخرین باری که اومده بودم یک گردان
می نویسم که بماند - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
سلام به خود کمال طلبم گفتم: وبلاگ محلی برای ثبت آنچه می خواهی است البته یک ثبت عمومی. و نه مسابقه نویسندگی، یا تریبون، یا... پس لااقل اینجا خودت را رهاتر کن. و بدون ملاحظات و سخت گیری های زیاد، متن ها
از تهران تا مهران(1) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
پنجشنبه ظهر همه بار و بندیل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم سمت مرز... پدرم و مادرم و برادرم و من. مثل پارسال کوله ها رو سبک بستیم. یه کوله برای من و مادرم. محمد و بابا هم دوتا کوله ی سبک. و امسال
مهران، مرز، در راه نجف...(2) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
جمعه ساعت حدود ده بود که رسیدیم مهران. ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز... البته بخاطر شلوغی اتوبوس ها چندکیلومتر دورتر نگه می داشتن، و ما باید پیاده می رفتیم. همین
آنچه در نجف گذشت...(3) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
شب رو منزل دینا اینها سپری کردیم. البته دینا خودش نبود. همون روز رفته بود منزل مادرش ولی به ما نگفت که یوقت معذب نشیم. مادرشوهرش و جاری اش بودن خونه...هیچ مهمون دیگه ای هم نبود...صبح بعد صبحانه راهی ح
وادی السلام، روز اول پیاده روی (4) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:42
شنبه بعد از نماز ظهر و عصر راه افتادیم که بررسی از مرجع پیاده طبق کپی رایت روی مون رو از مسیر وادی السلام شروع کنیم.قبر آیت الله قاضی و چند عالم دیگه رو زیارت کردیم. داداشم واضحا به وجد اومده بود، گفتم پیش شهید ذوالفقاری هم بری

برچسب‌های مرتبط

پیش نویس یک نامه اداری | عبدالله بن حسن | عبدالله بن حسن آل الشيخ | عبدالله بن حسن العبدالقادر | عبدالله بن حسن (ع) | عبدالله بن حسن القعود | همچون این شهید فراوان داریم | سلام ای هلال محرم | سلام ای هلال محرم میثم مطیعی | سلام ای هلال محرم دانلود