پیاده روی اربعین

متن مرتبط با «یا رب» در سایت پیاده روی اربعین نوشته شده است

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

  • نیلوبلاگ

    این دلنوشته برای فاطمیه اوله. نوشتم اما فرصت نشد مرتبش کنم، و برای اینجا آماده بشه. الان دیدم انتشارش خالی از لطف نیست. بفرمایید:   درست شب شهادت حضرت زهرا(س) یه چیزی پیش اومد که من ناراحتی عمیق همسرم رو تو چشم هاش دیدم. از بی انصافی و بی رحمی یه عده و چقدرررر مُردم و زنده شدم، چون موقعیتی نبود که من حرفی بزنم. خوابم نبرده از مرور قضیه... ولی... . یه لحظه به این فکر کردم مادر، چقدررررر آب شدن قطره قطره وقتی رنج شوهرشون... که نه! رنج امامشون رو دیدن...

    ادامه مطلب
  • رمضان ۱۴۰۲ ، بسیار سفر باید...

  • نیلوبلاگ

    تو یه مهمونی نشسته بودیم، جمعی از مسئولین شهر بودن یه عضو موثر بنیاد شهید، عضو شهرداری و یه قاضی موجه ملبس.  بعد شستن ظرفهای افطار که اومدیم و نشستیم، متوجه شدم داره یک تنه با اونها بحث میکنه و استدلال میاره.  من که از حرفهای دوستانه خانمها چیزی عایدم نمیشد، شاخکهام تیز شد روی بحث اونها. « رفته بودیم یه شهری واسه تبلیغ، ایام شهادت امام حسن؛ بیا و ببین که چقدر شهدای این شهر رو خوب به مردم معرفی کردن چقدرر کار فرهنگی کردن در سطح شهر و ...» مسئول بنیاد خیلی رسمی و بدون احساس داشت گوش میداد با هیجان توأم با دلسوزی زیاد گفت: « ما کم شهید داریم تو این شهر؟! چرا هیچکس سراغ خانواده شون نمیره؟ کم رزمنده داریم؟ چرا حتی تو قشر مذهبی هم شناخته شده نیستن؟! اینها تقصیر کیه؟ » از ته دلم شجاعتش رو...

    ادامه مطلب
  • یا علی از تو مدد

  • نیلوبلاگ

    تنها با یه بچه کوچیک و مریض شدنی که از نرگس گرفتم، مشغول کاریم و امروز روز آخریه که تو این خونه هستیم ، ان شاالله البته تنهای تنها نه مادرم هست که با نرگس بازی کنه.  و ظرفهای غذامون رو از سر لطف، بشوره پدرم هست که تو خونمون درها رو رنگ آمیزی کنه و قوت قلب همسرم باشه و امید و خدا و ایمان... شکرخدا بودن کسایی که تعارف بزنن برای کمک ولی مثلا بچه کوچیک داشتن یا انقدری نزدیک نبودن که بدونم بخاطر من به مشقت نمیفتن، یا حداقل فرصت جبران دارم.  * همسرم همیشه میگفت وقتی مریضی خودت رو ننداز دیشب که تب داشتم ، یه ساعت خوابیدم، دو جون، به جونهام اضافه شد بعدش یاعلی گفتم و بلند شدم واقعا تاثیر توکل و تسبیحات حضرت زهرا(س) خیلی زیاده.  دوست دارم قوی شدن رو...

    ادامه مطلب
  • این قسمت: کربلای من!

  • نیلوبلاگ

    سه شنبه ظهر بچه واکسن زده بود، عصرش همسرم گفت: بنظرت به فلانی بگیم بیاد خونمون قبل کربلا ببینیمشون؟  یه نگاه به خونه کردم، یه نگاه به ساعت. دیدم بچه استامینوفن خورده، خوابه، خونه هم تقریبا تمیزه. گفتم بگو بیان.   ۴ شنبه، روز آخری بود که خونه بودیم، ۵ شنبه بنا بود بریم خونه مامان و جمعه ان شاالله همسر راهی بشه... یک عالم کار داشتم، از شستن لباسهای نرگس و خودمون تا برداشتن وسایل خودم و بچه و همسر. معمولا وقتی قراره یه عالمه ریزه کاری رو تو فرصت کم یادم بمونه، خیلی دچار استرس میشم.  ولی دیگه گفتم فعلا که اوضاع خوبه، هی مخالفت نکنم. خلاصه رفتم آشپزخونه برای تدارک غذا. بعد از چند دقیقه همسرم گفت: میتونی کیک هم درست کنی؟ این بار بدون اینکه بخوام با تعارف فورا جواب بدم و بعد خود...

    ادامه مطلب
  • سمت دیگهی کربلای من

  • نیلوبلاگ

    تا جایی که من فهمیدم، دین اسلام، دین حسرت خوردن و غصه خوردن و نشستن نیست.  اینکه بشینی بگی واای من چقدر بدبخت و بیسعادتم که نرفتم کربلا و حالت بد باشه و حوصله اطرافیانت رو نداشته باشی چرا چون دلتنگی،  اون چیزی نیست که خدا و اهل بیت ازمون میخوان. بنظر من شیعه باید جاری و سیال باشه.  اینکه مولاعلی میفرمان: «اگه اون چیزی که خواستی نشد، از چیزی که هست غمگین نباش.» یعنی همین جاری بودن... یعنی به جای نشستن و غصه و حسرت خوردن و بعضا ناامیدی و کفر گفتن که : آره دیگه خدا منو دوست نداره!  بشین نقش جدیدت رو دریاب!  # گفته بودم بعد مدتی از قرارگرفتن تو شرایط خونه مامان، فهمیدم خیراتی داشته و تقریبا کنار اومدم.  و اما چه خیرهایی؟  اولین و مهمترینش که واقعا خیلی ممنونم ا...

    ادامه مطلب
  • همسایه ها یاری کنید!

  • نیلوبلاگ

    پاسخ: سلام عزیزم، ممنون برای تبریک و نظرتچند روز پیش دوستم یه مطلب ساده پست کرده بود، چندباری خوندم متوجه نشدم چی میگه، براش نوشتم این هم از عوارض بعد زایمانه؟! :) حالا الان هم واقعا بخشی از مطلبت رو نفهمیدم با اینکه قبلا برام ساده بود. حالا مونده تا خون به مغزم برگرده :) این تیکه آخر که درباره لیستم نوشتی رو باید بگم: آره دقیقا... حس مثبتی که از انجام اون کارها بهم میرسه، دقیقا همین آرامشه که: ببین من هنوز خودمم! هنوز همسرم، هنوز دختر خانوادم هستم، هنوز خانم خونه هستم و علاوه بر همه اینها ، مادر هم شدم. پرداختن به نقش های قبلیم بهم آرامش میده، حالمو خوب میکنه... محبتم به بچه هم بیشتر میشه.این رو شاید مردها هبچوقت متوجهش نشن، یا مثلا بعضی اطرافیانی که تجربه نکردن با نگاه...

    ادامه مطلب
  • گاه تنها یک نفر هم یار دین باشد، بس است

  • نیلوبلاگ

    نوجوون که بودم، وقتی قصههای فضائل انبیا و اولیاء رو میشنیدم و چیزهای شبه معجزه که براشون رخ داده بوده ، حسادت میکردم.  مثلا همین قضیه ارسال خوراکی از بهشت برای حضرت مریم یا مثلا اینکه ۴ زن بهشتی سر زایمان حضرت خدیجه(س) حاضر شدن...  بچه بودم، جاهل بودم! یا شاید هم درست حسابی برای ما تعری...

    ادامه مطلب
  • اربعین داغ حرم را به دلم... می ماند؟

  • نیلوبلاگ

    «میاد خاطراتم جلو چشماممن اون خستگی تو راه رو میخوام» از اونجا که ما رو خدا بدون جشن عروسی دلش میخواستاز آنجا که خدا برای ما نخواست هزینه و خرج و مشکلات عروسی رواز اونجا که شب قدر با التماس و تضرع بعد...

    ادامه مطلب
  • میاد خاطراتم جلوی چشام... من اون خستگی تو راهو میخوام

  • نیلوبلاگ

    تا صبح همین امروزدر تب و تاب بودم... و حالا که فهمیدم زائرم، می نویسم: اربعین بازی نکنیم! سال اول که میرفتیم زیارت، بند بند وجودمون رو متصل به ارباب می دیدیم، و وابسته...این درک وابستگی چه برکت ها که...

    ادامه مطلب
  • آمدم، بیا، منتظرم...

  • نیلوبلاگ

    بهش میگن اباعبدالله... یعنی هر چی بیشتر عبد بشی بیشتر برات پدری می کنه... صلی الله علیک یا اباعبدالله ...

    ادامه مطلب
  • امام رضا، قربون کبوترات...

  • نیلوبلاگ

    یه امام رضایی هستظاهرا یه گوشه ی نقشه ی ایرانحرم و بارگاهشهولی خیلی زنده استخیلی همه جا هستقربونش بشم الهی... :)رفته بودم تو کانال شخصیم بنویسم، دیدم نوشته ی قبلیم اینه که کلی به امام گفتم من استرس دا...

    ادامه مطلب
  • بهترین مربی عالم...

  • نیلوبلاگ

    امکان نداره به خدا بگی میخوام بزرگ باشم و خدا شرایطش رو فراهم نکنه... یعنی من هر بار جدا گفتم یه چیزی رو میخوام خدا درجا ابتلاش رو فراهم کرده... و اساسا چون خواسته هام از حد خودم خیلی فراتره،مجبورم ام...

    ادامه مطلب
  • وادی السلام، روز اول پیاده روی (4)

  • نیلوبلاگ

    شنبه بعد از نماز ظهر و عصر راه افتادیم که بررسی از مرجع پیاده طبق کپی رایت روی مون رو از مسیر وادی السلام شروع کنیم.قبر آیت الله قاضی و چند عالم دیگه رو زیارت کردیم. داداشم واضحا به وجد اومده بود، گفتم پیش شهید ذوالفقاری هم بری...

    ادامه مطلب
  • یه تجربه ی خوشمزه...

  • نیلوبلاگ

    یکی از تجربه هایی که به حمدالله چندبار تکرار کردم و خوب بود رو میخوام براتون بگم:*وقتی خسته و گرسنه از دانشگاه برمیگردی بعد شدیدا دلت بخواد یه چیزی مثل پیراشکی بخوری بعد مغازه ی سر راهت میگه دیگه نمیارم:/اینه که خودت آستین بالا میزنی... ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • یا لطیف یا خبیر...

  • نیلوبلاگ

    فکر کنم تو مطلب قبلی هم گفتمآدم وقتی به زادروزش نزدیک میشهچون گذر عمر بیشتر به چشمش میاد،بیشتر به جنبه های مختلف زندگی اش فکر میکنه...الان حقیقتا دلم میل به صحبت کردن داره، نه که چند روز ذهنم پر حرف بود اما زمان برای بیانش نبود...بیشترین چیزی که واقعا فکر میکنم لطف خدا بود متوجهش شدم این بود:من آدم خیلی لطیفی بودم... (می دونم که میفهمید قصدم خودمو بالابردن ن...

    ادامه مطلب
  • درس میخوانم،قربة الی الله...

  • نیلوبلاگ

    همیشه،هر ترم،یا هر باری که با علاقه میشینم سر درس هامدلم میخواد همون میزان زیبایی که دارم میبینم به دیگران هم منتقل کنمیا عکس بگیرم ازشون و همه جا پخش کنم....اما هر دفعه به خودم میگم مگه اینجا اینستاگرامه؟که آی مردم ببینید من چه چیزهایی دارم....ولی بعد یکم نگاهم فرق کردگاهی گذاشتن بعضی تصاویر اصلا هم بد نیست،حتی خوبه...ما هم باید گاهی تو خیلی عرصه ها حرف بز...

    ادامه مطلب
  • ای رفته کم کم از دل و جان،ناگهان بیا...!

  • نیلوبلاگ

    اینکه تو شلوغی هاببینی اشخیلی دلچسبهاینکه فکرش هم نکنی اما یهو روبروی طلای نابش دربیاییه لحظه ای یه گوشه ای پیدا کنی که سد راه نباشی و نگاهش کنینگاهش کنیهمین...و همه چی یادت برهو همه چیز بشه همین عشق سرشاری که روبروته... ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • اگر دنیایی شود،سد کار میشود

  • نیلوبلاگ

    نقل قول از همسر #شهید_محمد_مهدی_مالامیر_کجوری :نوع تفکرش به نحوی بود که در همه موارد در زندگی طبق منویات مقام معظم رهبری عمل کند.شاد و سرزنده و سخت کوش بود و هر هفته طبق برنامه ورزش داشت و برخی اوقات ساعت چهار صبح میرفت و فوتبال، والیبال، پینگ پنگ، بدمینتون، ورزشهای رزمی بخصوص کاراته را انجام میداد و در شنا استاد بود و همیشه در مسابقات اول میشد. ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • بزن دل به دریا!

  • نیلوبلاگ

    تصویر به وقتِ شکرخدا کردن!وقتی دل رو به دریا میزنی با خودت میگی «بذار به همکلاسی هام هم بگمفوقش قبول نمیکنن...بذار شاید اونها هم قبول کردن روزی یه صفحه قرآن بخونن...شاید به آیه ها گیر کردن خدا خودش کلی هدایت شون کرد تو همین تلاوت هابذار با شهدا آشنا ...

    ادامه مطلب
  • خدایا خدایا

  • نیلوبلاگ

    سلامعیده میدونم...تولد امام هادی هم مبارک ولییی....چه خبره میانمار؟؟؟؟؟دارن چیکااارمیکنن با مردم مظلوم....خدااا...تصاویر مظلومیت این عزیزان رو کدوم قلب سلیمی میتونه ببینه و دق نکنه؟؟یا امیرالمومنین...برای این مردم ظلم دیده ی غریب باید چیکار کنیم؟؟؟* ...

    ادامه مطلب