طوبی لک و حسن مئاب - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 14:05
در تاریخ بنویسید رییس جمهوری بود شب را در کوه های صعبالعبور،  زیر بارش شدید باران و دمای منفی ۱۶ درجه و در حین انجام مأموریت سپری کرد و  مردمانش در خانه هایشان در سلامت و امنیت کامل برای سلامتی او دعا کردند
هیچ چیز، ثابت، نمیمونه ( سالی که گذشت) - تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 14:45
سال عجیبی بود امسال... پارسال همین موقعها، تازه خونه خریده بودیم شدیدا مشغول اسباب کشی، جمع کردن و کارتون زدن و ... اواخر اسفند، اسباب کشی کردیم و ضرب العجل با کمک دو روزه زن داداش، همه چیز رو مرتب چیدیم.  اما انگار این خونه، خونه ی اقامت نبود!  چند روز بعدش به علت رسیدن ماه رمضون و شروع تعطیلات رفت...
این روزهای من - تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 14:13
نمیرسم نمیتونم برسم...  تا خوب میشیم، تا میام عنان زندگی رو دست بگیرم، دوباره ویروس ما رو میندازه.  باز خداروشکر همسر مریض نمیشه، وگرنه اگه ایشونم میفتاد تو خونه و از کارهاش میموند، کلافگی من چند برابر میشد.  دوشنبه اومدیم خونه خودمون. سه شنبه رو خونه بودم و ۴ شنبه دوباره رفتیم تهران. همونجا ویروسه ...
به شوق روی تو... - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 2:15
۱۳ رجب، یه مجلسی دعوت شده بودیم که من دلم نمیخواست برم... به همسرم گفتم و منطقی پذیرفت. ولی ته دلش هم ناراحت شد. ( کاش نگفته بودم)  بعدش که دیدم اینطوری شد، دلم رو راضی کردم و آروم کردم و بعدش به همسر گفتم: نه ولش کن آقا ، بریم... و وانمود کردم که مساله ام کاملا حل شده و راضیام، چون میدونستم دلش میخ...
روایت ایمان_ این قسمت: زن بی ارج؟! - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 20:58
توی هیئت دیدمش هم خودم ، هم اون، هیجان داشتیم که درباره ازدواجش صحبت کنیم، آخر شب تا هیئت خالی بشه؛ حرف زدیم بالاخره بعد کلی بالا پایین و سختگیری مادرش سر تحصیلات عالیه، ( چون خودش نخبه علمی محسوب میشه و خیلی هم فعاله) و این تهرانی نبودن و ساکن تهران بودنش، درکنار شرایط اعتقادی و فکری و روحیاتیاش ، ...
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما - تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 5:30
این دلنوشته برای فاطمیه اوله. نوشتم اما فرصت نشد مرتبش کنم، و برای اینجا آماده بشه. الان دیدم انتشارش خالی از لطف نیست. بفرمایید:   درست شب شهادت حضرت زهرا(س) یه چیزی پیش اومد که من ناراحتی عمیق همسرم رو تو چشم هاش دیدم. از بی انصافی و بی رحمی یه عده و چقدرررر مُردم و زنده شدم، چون موقعیتی نبود که م...
سفیر صلح خونین - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 19:12
بسم الله الرحمن الرحیم یوم تبلی السرائر «دنیا سبز است. ما همهجا اکلیل میپاشیم. صلح و دوستی را برای کودکان سراسر دنیا به ارمغان میآوریم. صد سال است برای کودکان جهان شادی میسازیم!» این پردهٔ سبز را از ادعاهای #والت_دیزنی کنار بزنید. زیر مشتمشت اکلیل که در چشم و چالمان پاشیدهاند، حقیقتی عریان است. شرکت...
حصار ناامن رسانه - تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 0:17
میبینم، که دستم پر باشه، وگرنه میشه گفت، هیچکدوم از فیلم های نمایش خانگی، نمیتونه ذره ای دلم رو آروم کنه که آخیش! یه فیلم خوب!  و گاهی فکر میکنم، طفلک نوجوون های ما!  از چی میخوان الگو بگیرن؟ چی ببینن؟ چی بشنون؟!  چقدرررر دور و برشون پر شده از باطل، باطل، باطل!  دلم خیلی میسوزه...  و برای این دلسوزی...
تدبیر امور منزلیه :) - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 15:58
نوجوون که بودم، وقتی مادرم میگفت شب نباید ظرف کثیف تو سینک بمونه، فقر میاره؛ با مغز کاوشگر نوجوانیم، تو دلم میگفتم آخه ظرف کثیف چه ربطی به فقر داره!؟ ولی بعد عروسی، دو تا نکته خیلی برام مهم شد یکی همین ظرفی که شب تا صبح میمونه، یکی هم تمیزکردن خونه قبل از سفر.  وقتی بچه نداشتم حتما طوری تنظیم میکردم...
رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم... - تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:16
اگرچه پایِ فراقِ تو پیرتر گشتم مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم شبیه شعلهیِ شمعی اسیر سوسویم رسیدهام سرِ خاکت ولی به زانویم بیا که هر دو بگِرییم جایِ یکدیگر برای روضهیمان در عزای یکدیگر من از گلوی تو نالم…تو هم زِ چشم ترم من از جبین تو گِریم…تو هم به زخم سرم من از اصابت آن سنگهای بی احساس و از نگاه یتی...
بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام/ بجز حکایت جود تو نیست در افواه - تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:16
چند سال پیش، شاید به علت رفت و آمد زیاد به طبیعت شمال شاید بخاطر اینکه مشامم ، دائما پر و خالی میشد از عطر دل انگیز گیاهان و رطوبت هوا، خاطرم رو زنده نگه میداشت یا شاید بخاطر تازگی روح خودم در اون سنین؛  خیلی بیشتر ، حس شعر و شاعری داشتم. همه چیز رو شعر میدیدم...سوژه ناب ولی بعدها دیگه هم وقتم کم شد...
حسرتش هم اجر داره... میدونم - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 14:23
تا همین چند روز پیش با آرامش سر توافقم ایستاده بودم حتی وقتی خاله زنگ زد اصرار کنه که همسر رو راضی کنم باهم بریم، ته دلم نلرزید بهش گفتم آخه مطمئنم دیگه نمیشه برنامه رو تغییر داد گفتم از برنامه اربعین اولی بردن همسر گفتم از اینکه عرفه رفتنم، به جبران اربعینی که نمیرم بوده ولی الان،  که دیگه بار سفر ...
روایت های مادرانه از هیئت - تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 14:26
این هیئتی که من میرم، مادر و بچه زیاده الحمدلله، آدم کیف میکنه هر کی از در هیئت میاد تو، یکی یه بچه تو بغلشه، یه ساک پر از خوراکی و اسباب بازی و هر آنچه که میشه باهاش چند ساعت بچه رو توی هیئت نگه داشت و به این فکر میکنم، که توی این زمونه ی بیحالی و تنبلی، چقدر آفرین دارن این مادرهایی که حاضرن سختی م...
یکم ذی حجه - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 11:47
( پیشاپیش از طولانی بودن مطلب عذر میخوام. نمیتونستم کمترش کنم) یک ماه بیشتره توی مراسم عزاداری هستیم با وجود بچه کوچیکی که واقعا محدود و اذیت شده و البته، این داغ دوم خیلی سنگینتر بود برام و حاشیه های تلخ و بدی که بعدش پیش اومد و دغدغهمون برای بچهها که شکرخدا فعلا حل شده و ان شاالله که دیگه ادامه دا...
گزارشی از سفر سه روزه عتبات - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 11:47
سه شنبه عصر از همدان به سمت مهران راهی شدیم که به گرما نخوریم، چون چهارشنبه عرفه بود و شنیده بودیم مرز شلوغه. تقریبا ۶ ، ۷ ساعت توی راه بودیم. ۱۱.۵ اینطورها بود که رسیدیم، ماشین رو پارک کردیم و منتظر تاکسی شدیم که بریم سر مرزیه کوله داشتیم که بیشترش وسایل نرگس بود، با یه کیف خوراکی و شربت یخ زده. با...
ادامه سفرنامه عتبات - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 11:47
بسم رب الزهراءسلام...شاعر میگه:من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزندمن اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟**اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم. اگر براتون مفیده بمونید و بخونید....
آرام و امیدوار... - تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 14:59
چند روز پیش وسط مشغولیت های زیاد این روزهام، یه یادداشت پیدا کردم تو یه دفتر غیرمعمول، یعنی عادی نیست که اونجا نوشته ای باشه، دیدم خط اولش همینه: سررسیدم گم شده ولی شدیدا احتیاج دارم که بنویسم....  بقیه اش شرح ترس و تعجب و تاثرم بود از فوت دوستمون. دو صفحه کامل، وقتی خوندمش دیدم ای دل غافل آدمیزاد ع...
دلنوشته__ بابُ وضع موجود! - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 21:17
شب که میشه،  دردها بیشتر میشه سکوت فضا و فراغت جسم؛  انگار راه ذهن رو باااز میکنه برای جولان دادن میرم تو فکر و خیال... مثل یک دالان تو در تو،  از این یکی به اون یکی گاهی ممکنه تا چند ساعت خوابم نبره  میدونم،  بخشی به این سودای مزاحم مربوطه گاهی صبح که پا میشم بعد چند دقیقه که روشن میشم و ذهنم باز ک...
فقط اعمال مون میمونه - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 21:17
خوبی اش اینه که ما رو با اعمال خودمون تنها میذارن نه با مشکلاتمون! پس ببین اگه خیلی هم اذیت شدی، ولی عملت خوب بوده،  دیگه نگران نباش، گذشت...  این سختیه میره ولی درست عمل کردنت برات میمونه.  # من بعد یه بحث لفظی با کسی که خیلی ازش رنجیدم ولی نمیخواد قبول کنه خطا از اونه و من رو متهم میکنه به حساس بو...
رمضان ۱۴۰۲ ، بسیار سفر باید... - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 21:17
تو یه مهمونی نشسته بودیم، جمعی از مسئولین شهر بودن یه عضو موثر بنیاد شهید، عضو شهرداری و یه قاضی موجه ملبس.  بعد شستن ظرفهای افطار که اومدیم و نشستیم، متوجه شدم داره یک تنه با اونها بحث میکنه و استدلال میاره.  من که از حرفهای دوستانه خانمها چیزی عایدم نمیشد، شاخکهام تیز شد روی بحث اونها. « رفته بودی...

برچسب‌های مرتبط

پیش نویس یک نامه اداری | عبدالله بن حسن | عبدالله بن حسن آل الشيخ | عبدالله بن حسن العبدالقادر | عبدالله بن حسن (ع) | عبدالله بن حسن القعود | همچون این شهید فراوان داریم | سلام ای هلال محرم | سلام ای هلال محرم میثم مطیعی | سلام ای هلال محرم دانلود